۲ بهمن ۱۳۸۶

تا ثریا

زندگی چه نکته سنج است، چه حسود است! حالا که نصفه نیمه بازت یافته ام ، حالا که دارم سعی میکنم خودم را از گرداب خاطرات رها کنم ، تا به امروزمان بپردازم ، کسی از من چیزی می خواهد که تمام لحظه های با تو بودنم را به وحشت می اندازد. کسی که همیشه منتظر بودم چیزی از من بخواهد.

۱۷ دی ۱۳۸۶

من و تو

تمام برفهائی که روی درختها نشسته ، و تمام آنها ئی که ننشسته به حالم تاسف میخورند. میبینی؟! نمیتوانم در چشمهایشان نگاه کنم، شرمم
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم
.





۱۶ دی ۱۳۸۶

روزگاران

برف میبارد ، دانه دانه، یاد مانتو شلوار سرمه ای، جورابهای سفید، بوق ماشین آقا جواد، .... چه درگیرم این روزها با نوستالژی! و دلزده ام از همه بی دلیها ، دلم می خواهد مثل رابرت سوپم را هرت بکشم و مثل الفی با آدمهای خیالی زندگی کنم.