بیشتر از 15 سال سن نداشت ، چهره جذاب و نگاه نافذش توجهم را جلب کرد. ساعتی یک بار از آنجا رد میشد، یعنی روزی 5 بار میدیدمش. چرخ دستی استیل بزرگی داشت که روی آن چای و نسکافه می فروخت. روپوش سفید به تن می کرد و کلاه آشپزی سفید نیز سرش بود. اعتماد به نفس خاصی در کارش داشت. بسیار مشتاق بودم سر صحبت را با او باز کنم. ولی حس می کردم با هوش تر از آن است که متوجه نظر خاص من نشود. یک روز همینکه داشت از جلوی ما رد میشد ، همکارم صدایش کرد که بایستد میخواست چای بخرد. کمی جلوتر ایستاد. همکارم جلو رفت و شروع به صحبت کردند، چیزهایی می گفتند و می خندیدند. سعی کردم بشنوم چه می گویند، یا حداقل صدا و لحن صحبتش را بشنوم ولی خیلی آرام صحبت می کردند، انگار که حرفی مردانه در بین باشد. متوجه شد که نگاهش می کنم برگشت و نگاهم کرد برعکس همسالانش شرمگین نشد و خیلی آرام و سنگین نگاهش را برگرداند.
روز آخری که آنجا بودیم لباسش را عوض کرده بود و گشت میزد از چرخ دستی هم خبری نبود ، همینطور که می گشت به محل ما رسید و ایستاد، لبخندی به همکارم زد و رد شد. و دیگر هرگز ندیدمش.
۲۵ خرداد ۱۳۸۷
اشتراک در:
نظرات (Atom)