۱۳ مرداد ۱۳۸۷

وانهاده

خودت چه شد؟ بیبین کجا گمش کرده ای. خوب فکر کن باید پیدایش کنی. من دیگر نمی توانم بدون اوادامه بدهم....جا زده ام. بیا بیا با هم بگردیم پیدایش کنیم....لابلای نامه های آلیسا نیست؟ لابلای لحظاتی که به رابطه احسان و آلیسا فکر میکرده ای نیست؟ لای آن کتاب گرامر که مرادی درس میداد چطور؟ نه، باید قدیمیتر باشد... آن روز که آلیسا آمده بود بابلسر و با هم کنار دریا نشسته بودیم چطور؟ آن لحظاتی که او حتما داشته به زیبائی حضورما کنار دریا فکر می کرده و تو داشتی به تفاوت زندگی او و خودت فکر میکردی؟ یا آن روز پشت کتابخانه با یاسر؟در خنده هایت با مریم؟ در آن کلاس عزیزی که Ode to the Gracian Urn کیتس را درس میداد؟ درجاده هراز؟ در آن جنگل آمل، آن لحظه که زمین خوردی؟ در لاویج لابلای پشم چین خورده آن بره های کوچک؟... فکر میکنی قبل از دانشگاه بوده؟ در آن پیاده رویهای طولانی پائیزی در خیابان ولیعصر؟ درآن تنها ماندنها در خانه؟ در زیرزمین خانه مهناز اینها؟ در پاکت نامه ناصر صفاریان؟ لابلای شعرهای فروغ؟ در صفحه پاسخ به نامه های مجله فیلم؟ در اضطراب رسیدن یا نرسیدن یک نامه به دست آلیسا؟ در سینما رفتن های دزدکی؟ در قلک پریسا...؟ شاید هم در آن نواری که صدایت را در آن برای منا ضبط می کردی؟ یا سر کلاسهای ادبیات سمن سا هان؟ لای آن کتاب نیچه را هم باید بگردیم " فراسوی نیک و بد" . به روزهای ابری بابلسر هم حتما باید سری بزنیم. بیا بگردیم و تکه تکه خودت را پیدا کنیم و سرهمش کنیم شاید مثل اولش بشود.. شاید