۲۵ آبان ۱۳۸۷
پستچی همیشه دوبار زنگ میزند
دوازده هزار تومان میدهم و و بسته را می گیرم. این حجم سنگین در دستهایم و چیزی وصف نشدنی در قلبم. حس می کنم گونه هایم سرخ شده و ضربانم بالا رفته، فکر میکنم اگر این بسته را ده سال پیش داشتم چه اتفاقی می افتاد؟ مطمئنم که حتما یک "اتفاقی" می افتاد. تمام فیلمهائی که وجودم تشنه دیدنشان بود و حتی تکرار کردن نامشان برایم لذت بخش بود، حالا داخل این بسته سفید میان دستانم است. اولین کاری که می کنم این است که کنارپنجره میروم چند نفس عمیق میکشم چند قطره اشک و برای هزارمین بار شعر لانگستون هیو را زمزمه می کنم:what happen to a dream deffered
اشتراک در:
نظرات (Atom)