۳ دی ۱۳۹۰

مرزهای شیشه ای

تو به من یاد دادی وقتی تلفن میزنی مهم نیست اگر جواب ندهم. تو به من یاد دادی از تو حتی چند میس کال هم اگر داشتم مهم نیست ، لازم نیست به تو زنگ بزنم ببینم چه کار داشته ای. تو به من یاد دادی اگرسر صبح به من اس ام اس دادی که زود به من زنگ بزن خیلی برایم مهم نباشد و بگذارم شب سر فرصت به تو زنگ بزنم. تو به من یاد دادی اگر مرا دعوت کردی با هم به یک کنسرت برویم من بروم با یک دوست دیگرم برای آن کنسرت بلیط بخرم و برایم مهم نباشد که پیش تو بنشینم. تو به من یاد دادی همیشه حس و حال خودم را ارجح بدانم بر همه چیز تو. تو به من یاد دادی چیزهای قشنگی را که کشف میکنم (و رابطه ما بر همین اساس بود) نه تنها با تو در میان نگذارم که از تو پنهان کنم : کتاب، فیلم، مجله، نمایشگاه، کلاس..... تو به من یاد دادی که رابطه ما اینجوریست. باید ببخشی مرا که اینهمه خنگ بودم که بعد از 19 سال این را فهمیدم، باید خیلی سختی کشیده باشی تا به من بفهمانی مرزهای شیشه ایت کجا هستند. مرا ببخش.