این آسمان ابری و این ذرات بغض معلق پرتابم می کند به آن روزها آن روزها که تا از دور مرامیدیدی دست و پایت در هم گره می خورد. انگار وقتی می دانستی نگاهت میکنم به همه حرکاتت فکر میکردی، به اینکه اول کدام پایت را جلو بگذاری، گردنت را به کدام سمت بچرخانی، کجا را نگاه کنی. حس غریبی بود و مطمئنا برای تو آزار دهنده. آخ و بوی نرگس نرگسهای بابلسر که چقدر درشت بودند نسبت به نرگسهای بی چشم این روزها ، انگار ذل میزدند در چشمانت، بوی نرگس که در اتاق میپیچید (و نمی دانم چرا روشن دوستش نداشت، میگفت زیاد است و بود)به خودم اجازه میدادم که غرق شوم در همه رویاهای جوانی نصفه و نیمه ام. انگار نرگس حجت بود برایم. و همیشه حس میکردم چیزی گم کرده ام ، و کرده بودم ........ من رنگ تمام آن 10 سال عشقبازی خرمگسی را باخته بودم و "هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد".........
۲ نظر:
ما باختیم
ما رنگ هفت سالگیمان را باختیم
ما به خیابان ها رفتیم و فریاد زدیم "زنده باد،مرده باد"
آره جونم.....
باد ما را با خود....برد!!!
http://noghteparisanoghteh.blogspot.com/
ارسال یک نظر