۱۷ دی ۱۳۸۶

من و تو

تمام برفهائی که روی درختها نشسته ، و تمام آنها ئی که ننشسته به حالم تاسف میخورند. میبینی؟! نمیتوانم در چشمهایشان نگاه کنم، شرمم
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم
.





۲ نظر:

Unknown گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ناشناس گفت...

baba nostalgi ro bikhial, bia vasate meidune raghs, beshkano bala bendaz. chi mikhai az in mokhe kuchulut , az in donyaye bozorg? vel kon dige