۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
فراسوی نیک و بد
بعضی آدمها در زندگیت هستند که نمی دانی باید با آنها چه کنی؟ مثل هدیه ای که از کسی میگیری و اصلا به دردت نمی خورد نمیدانی باهاش چه کار کنی. بعضی آدمها هم اینجوریند ، بالاخره در زندگیت هستند چه بخواهیشان و چه نه! کاری نمی توانی بکنی...
۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
آن روزهاي سالم سرشار
چه مي كني دوست قديمي؟ دوست عزيز قديمي؟ دوست قديمي عزيز؟
هنوز هم گاهي كه از كنار كتابخانه مهجورم مي گذرم و گاهي كه نگاهم روي كتابهاي تشنه مي لغزد و گاهي كه چشمم به " دنياي سوفي " مي افتد، گاهي به يادت مي افتم. هنوز هم كليدهايم به يك قلب شيشه اي رنگي متصل هستند كه داخلش چند ماهي زنداني شده اند. از همان سالي كه اين جا كليدي را به من دادي همانجا زنداني هستند
هنوز هم گاهي كه از كنار كتابخانه مهجورم مي گذرم و گاهي كه نگاهم روي كتابهاي تشنه مي لغزد و گاهي كه چشمم به " دنياي سوفي " مي افتد، گاهي به يادت مي افتم. هنوز هم كليدهايم به يك قلب شيشه اي رنگي متصل هستند كه داخلش چند ماهي زنداني شده اند. از همان سالي كه اين جا كليدي را به من دادي همانجا زنداني هستند
۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
۲۴ فروردین ۱۳۸۷
۲۰ فروردین ۱۳۸۷
در قاب خالی مانده یک روز
دچار شده ام، دچار هرم مازلو ، به حد فاصل دو طبقه که میرسی خرابی ...دلم یک عالمه چیز می خواهد ... کویر ، کویر... آدمهای جدید.. دود سیگار.. محسن نامجو... کلی گوئی آفت شعر است ... فاق کوتاه آفت لگن است... شاید که آینده از آن ما
اشتراک در:
نظرات (Atom)