چندوقت بود که ذهنم عجیب درگیر مفهوم حقیقت بود. به این نتیجه رسیده بودم که اشتباه معنی نداره ، شاید حقیقت نهائی و مطلق یکی باشه ولی راههای رسیدن به این یکتا حقیقت مطلق بی شماره ، ( به قول رضا مارمولک ، به عدد انسانهای روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا ) پس این همه جنگ احذاب و عقاید و مذاهب برای چیه؟ چه بی مفهوم به نظر میرسه... به انسانهایی فکر می کنم که به خاطر عقایدشون شکنجه شدن کشته شدن ، و به خداوند که شکنجه شدن و کشته شدن رو آفریده... به خودم که در هر برحه از زندگیم به چیزی اعتقاد داشته ام ، صادقانه و از صمیم قلب ، .... امروز به این جمله برخوردم تو وبلاگ استاد عزیزم " Sometimes you feel you have the truth of a moment in your hand, then it slips through your fingers and is lost" و چقدر احساس پر غروری دارم از اینکه به خودم اجازه داده ام که گاهی عقایدم رو مثل یک لباس کهنه عوض کنم و گاهی مثل یک کتاب نقاشی رنگ آمیزی کنم و در هر لحظه همونطور که فکر میکنم زندگی کنم و از مفهوم وحشتناک قداست دوری کنم.
پ.ن. : با عرض پوزش از استادم که بدون اجازه ازش نقل قول کردم و بدون بردن اسمش ( به نظرم می رسه اون ترجیح میده هیچ جوری به من مرتبط نباشه... )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر