زندگی چه نکته سنج است، چه حسود است! حالا که نصفه نیمه بازت یافته ام ، حالا که دارم سعی میکنم خودم را از گرداب خاطرات رها کنم ، تا به امروزمان بپردازم ، کسی از من چیزی می خواهد که تمام لحظه های با تو بودنم را به وحشت می اندازد. کسی که همیشه منتظر بودم چیزی از من بخواهد.
۱۷ دی ۱۳۸۶
من و تو
تمام برفهائی که روی درختها نشسته ، و تمام آنها ئی که ننشسته به حالم تاسف میخورند. میبینی؟! نمیتوانم در چشمهایشان نگاه کنم، شرمم
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم.
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم.
۱۶ دی ۱۳۸۶
۱۲ آذر ۱۳۸۶
آن بی بازگشت
این آسمان ابری و این ذرات بغض معلق پرتابم می کند به آن روزها آن روزها که تا از دور مرامیدیدی دست و پایت در هم گره می خورد. انگار وقتی می دانستی نگاهت میکنم به همه حرکاتت فکر میکردی، به اینکه اول کدام پایت را جلو بگذاری، گردنت را به کدام سمت بچرخانی، کجا را نگاه کنی. حس غریبی بود و مطمئنا برای تو آزار دهنده. آخ و بوی نرگس نرگسهای بابلسر که چقدر درشت بودند نسبت به نرگسهای بی چشم این روزها ، انگار ذل میزدند در چشمانت، بوی نرگس که در اتاق میپیچید (و نمی دانم چرا روشن دوستش نداشت، میگفت زیاد است و بود)به خودم اجازه میدادم که غرق شوم در همه رویاهای جوانی نصفه و نیمه ام. انگار نرگس حجت بود برایم. و همیشه حس میکردم چیزی گم کرده ام ، و کرده بودم ........ من رنگ تمام آن 10 سال عشقبازی خرمگسی را باخته بودم و "هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد".........
۲۸ آبان ۱۳۸۶
The Road notTaken
TWO roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I—
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
TWO roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I—
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
اشتراک در:
پستها (Atom)