۲۵ آبان ۱۳۸۷
پستچی همیشه دوبار زنگ میزند
دوازده هزار تومان میدهم و و بسته را می گیرم. این حجم سنگین در دستهایم و چیزی وصف نشدنی در قلبم. حس می کنم گونه هایم سرخ شده و ضربانم بالا رفته، فکر میکنم اگر این بسته را ده سال پیش داشتم چه اتفاقی می افتاد؟ مطمئنم که حتما یک "اتفاقی" می افتاد. تمام فیلمهائی که وجودم تشنه دیدنشان بود و حتی تکرار کردن نامشان برایم لذت بخش بود، حالا داخل این بسته سفید میان دستانم است. اولین کاری که می کنم این است که کنارپنجره میروم چند نفس عمیق میکشم چند قطره اشک و برای هزارمین بار شعر لانگستون هیو را زمزمه می کنم:what happen to a dream deffered
۳۱ شهریور ۱۳۸۷
سرنخ
روزی از پوراحمد خوانده بودم "مایه های زیادی در زندگی هر فرد وجود دارد در یک روز بخصوص یکی از این مایه ها بزرگ می شود و زندگی فرد را تشکیل می دهد" (نقل به مضمون) حدودا 14 سال داشتم. یادم می اید که چقدر ترسیده بودم از این جمله و چقدر منتظر آن روز بخصوص در زندگیم بودم. به مایه هایی که آن روز در 14 سالگیم داشتم فکر می کردم و سعی می کردم یکی از آنها را انتخاب کنم. الآن یادم نیست مایه های زندگیم چه بودند یا من کدام را انتخاب می کردم. اما مطمئنم این مایه ای را که الان دارم انتخاب نکرده بودم. سعی میکنم به خاطر بیاورم که آن روز بخصوص در زندگی من کی بوده...کاش میشد مثل 14 سالگیم بودم آنهمه سرشار از .... اسمش را نمی دانم، نمی دانم از چه سرشار بودم.
۱۳ مرداد ۱۳۸۷
وانهاده
خودت چه شد؟ بیبین کجا گمش کرده ای. خوب فکر کن باید پیدایش کنی. من دیگر نمی توانم بدون اوادامه بدهم....جا زده ام. بیا بیا با هم بگردیم پیدایش کنیم....لابلای نامه های آلیسا نیست؟ لابلای لحظاتی که به رابطه احسان و آلیسا فکر میکرده ای نیست؟ لای آن کتاب گرامر که مرادی درس میداد چطور؟ نه، باید قدیمیتر باشد... آن روز که آلیسا آمده بود بابلسر و با هم کنار دریا نشسته بودیم چطور؟ آن لحظاتی که او حتما داشته به زیبائی حضورما کنار دریا فکر می کرده و تو داشتی به تفاوت زندگی او و خودت فکر میکردی؟ یا آن روز پشت کتابخانه با یاسر؟در خنده هایت با مریم؟ در آن کلاس عزیزی که Ode to the Gracian Urn کیتس را درس میداد؟ درجاده هراز؟ در آن جنگل آمل، آن لحظه که زمین خوردی؟ در لاویج لابلای پشم چین خورده آن بره های کوچک؟... فکر میکنی قبل از دانشگاه بوده؟ در آن پیاده رویهای طولانی پائیزی در خیابان ولیعصر؟ درآن تنها ماندنها در خانه؟ در زیرزمین خانه مهناز اینها؟ در پاکت نامه ناصر صفاریان؟ لابلای شعرهای فروغ؟ در صفحه پاسخ به نامه های مجله فیلم؟ در اضطراب رسیدن یا نرسیدن یک نامه به دست آلیسا؟ در سینما رفتن های دزدکی؟ در قلک پریسا...؟ شاید هم در آن نواری که صدایت را در آن برای منا ضبط می کردی؟ یا سر کلاسهای ادبیات سمن سا هان؟ لای آن کتاب نیچه را هم باید بگردیم " فراسوی نیک و بد" . به روزهای ابری بابلسر هم حتما باید سری بزنیم. بیا بگردیم و تکه تکه خودت را پیدا کنیم و سرهمش کنیم شاید مثل اولش بشود.. شاید
۱۵ تیر ۱۳۸۷
بی همگان به سر شود
چه فایده دارد که برای بدست اوردن فردی مبارزه کنی، تلاش کنی؟ هیچ ارزشی ندارد. هیچ لذتی ندارد. خیلی با چیزهای دیگر متفاوت است، تلاش برای بدست آوردن پول، برای قبول شدن در دانشگاه، برای رسیدن به رویاها، اینها همه لذت بخشند اما چه ارزشی دارد که تو تلاش کنی و فردی را بدست آوری. اصلا بدست آوردن یک فرد چه مفهومی دارد؟ فکر کنم این غم انگیز ترین تم زندگی است که کسی را بخواهی با همه وجودت (آنطور که من می خواهمت و نفس کشیدنم به وجود تو بسته است) و او.....
۲۵ خرداد ۱۳۸۷
آدمهای روی پل
بیشتر از 15 سال سن نداشت ، چهره جذاب و نگاه نافذش توجهم را جلب کرد. ساعتی یک بار از آنجا رد میشد، یعنی روزی 5 بار میدیدمش. چرخ دستی استیل بزرگی داشت که روی آن چای و نسکافه می فروخت. روپوش سفید به تن می کرد و کلاه آشپزی سفید نیز سرش بود. اعتماد به نفس خاصی در کارش داشت. بسیار مشتاق بودم سر صحبت را با او باز کنم. ولی حس می کردم با هوش تر از آن است که متوجه نظر خاص من نشود. یک روز همینکه داشت از جلوی ما رد میشد ، همکارم صدایش کرد که بایستد میخواست چای بخرد. کمی جلوتر ایستاد. همکارم جلو رفت و شروع به صحبت کردند، چیزهایی می گفتند و می خندیدند. سعی کردم بشنوم چه می گویند، یا حداقل صدا و لحن صحبتش را بشنوم ولی خیلی آرام صحبت می کردند، انگار که حرفی مردانه در بین باشد. متوجه شد که نگاهش می کنم برگشت و نگاهم کرد برعکس همسالانش شرمگین نشد و خیلی آرام و سنگین نگاهش را برگرداند.
روز آخری که آنجا بودیم لباسش را عوض کرده بود و گشت میزد از چرخ دستی هم خبری نبود ، همینطور که می گشت به محل ما رسید و ایستاد، لبخندی به همکارم زد و رد شد. و دیگر هرگز ندیدمش.
روز آخری که آنجا بودیم لباسش را عوض کرده بود و گشت میزد از چرخ دستی هم خبری نبود ، همینطور که می گشت به محل ما رسید و ایستاد، لبخندی به همکارم زد و رد شد. و دیگر هرگز ندیدمش.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
حقیقت
چندوقت بود که ذهنم عجیب درگیر مفهوم حقیقت بود. به این نتیجه رسیده بودم که اشتباه معنی نداره ، شاید حقیقت نهائی و مطلق یکی باشه ولی راههای رسیدن به این یکتا حقیقت مطلق بی شماره ، ( به قول رضا مارمولک ، به عدد انسانهای روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا ) پس این همه جنگ احذاب و عقاید و مذاهب برای چیه؟ چه بی مفهوم به نظر میرسه... به انسانهایی فکر می کنم که به خاطر عقایدشون شکنجه شدن کشته شدن ، و به خداوند که شکنجه شدن و کشته شدن رو آفریده... به خودم که در هر برحه از زندگیم به چیزی اعتقاد داشته ام ، صادقانه و از صمیم قلب ، .... امروز به این جمله برخوردم تو وبلاگ استاد عزیزم " Sometimes you feel you have the truth of a moment in your hand, then it slips through your fingers and is lost" و چقدر احساس پر غروری دارم از اینکه به خودم اجازه داده ام که گاهی عقایدم رو مثل یک لباس کهنه عوض کنم و گاهی مثل یک کتاب نقاشی رنگ آمیزی کنم و در هر لحظه همونطور که فکر میکنم زندگی کنم و از مفهوم وحشتناک قداست دوری کنم.
پ.ن. : با عرض پوزش از استادم که بدون اجازه ازش نقل قول کردم و بدون بردن اسمش ( به نظرم می رسه اون ترجیح میده هیچ جوری به من مرتبط نباشه... )
پ.ن. : با عرض پوزش از استادم که بدون اجازه ازش نقل قول کردم و بدون بردن اسمش ( به نظرم می رسه اون ترجیح میده هیچ جوری به من مرتبط نباشه... )
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷
۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
فراسوی نیک و بد
بعضی آدمها در زندگیت هستند که نمی دانی باید با آنها چه کنی؟ مثل هدیه ای که از کسی میگیری و اصلا به دردت نمی خورد نمیدانی باهاش چه کار کنی. بعضی آدمها هم اینجوریند ، بالاخره در زندگیت هستند چه بخواهیشان و چه نه! کاری نمی توانی بکنی...
۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
آن روزهاي سالم سرشار
چه مي كني دوست قديمي؟ دوست عزيز قديمي؟ دوست قديمي عزيز؟
هنوز هم گاهي كه از كنار كتابخانه مهجورم مي گذرم و گاهي كه نگاهم روي كتابهاي تشنه مي لغزد و گاهي كه چشمم به " دنياي سوفي " مي افتد، گاهي به يادت مي افتم. هنوز هم كليدهايم به يك قلب شيشه اي رنگي متصل هستند كه داخلش چند ماهي زنداني شده اند. از همان سالي كه اين جا كليدي را به من دادي همانجا زنداني هستند
هنوز هم گاهي كه از كنار كتابخانه مهجورم مي گذرم و گاهي كه نگاهم روي كتابهاي تشنه مي لغزد و گاهي كه چشمم به " دنياي سوفي " مي افتد، گاهي به يادت مي افتم. هنوز هم كليدهايم به يك قلب شيشه اي رنگي متصل هستند كه داخلش چند ماهي زنداني شده اند. از همان سالي كه اين جا كليدي را به من دادي همانجا زنداني هستند
۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
۲۴ فروردین ۱۳۸۷
۲۰ فروردین ۱۳۸۷
در قاب خالی مانده یک روز
دچار شده ام، دچار هرم مازلو ، به حد فاصل دو طبقه که میرسی خرابی ...دلم یک عالمه چیز می خواهد ... کویر ، کویر... آدمهای جدید.. دود سیگار.. محسن نامجو... کلی گوئی آفت شعر است ... فاق کوتاه آفت لگن است... شاید که آینده از آن ما
۲۶ اسفند ۱۳۸۶
۱۹ اسفند ۱۳۸۶
خونه تكوني
وقتي مي ري خونه مامان بزرگت و براش خونه تكوني مي كني مي فهمي دقيقا داري چي كار مي كني؟ مي فهمي دقيقا چه اتفاقي داره مي افته؟ فكر كن.....
۲ بهمن ۱۳۸۶
۱۷ دی ۱۳۸۶
من و تو
تمام برفهائی که روی درختها نشسته ، و تمام آنها ئی که ننشسته به حالم تاسف میخورند. میبینی؟! نمیتوانم در چشمهایشان نگاه کنم، شرمم
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم.
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)