۲۵ خرداد ۱۳۸۷

آدمهای روی پل

بیشتر از 15 سال سن نداشت ، چهره جذاب و نگاه نافذش توجهم را جلب کرد. ساعتی یک بار از آنجا رد میشد، یعنی روزی 5 بار میدیدمش. چرخ دستی استیل بزرگی داشت که روی آن چای و نسکافه می فروخت. روپوش سفید به تن می کرد و کلاه آشپزی سفید نیز سرش بود. اعتماد به نفس خاصی در کارش داشت. بسیار مشتاق بودم سر صحبت را با او باز کنم. ولی حس می کردم با هوش تر از آن است که متوجه نظر خاص من نشود. یک روز همینکه داشت از جلوی ما رد میشد ، همکارم صدایش کرد که بایستد میخواست چای بخرد. کمی جلوتر ایستاد. همکارم جلو رفت و شروع به صحبت کردند، چیزهایی می گفتند و می خندیدند. سعی کردم بشنوم چه می گویند، یا حداقل صدا و لحن صحبتش را بشنوم ولی خیلی آرام صحبت می کردند، انگار که حرفی مردانه در بین باشد. متوجه شد که نگاهش می کنم برگشت و نگاهم کرد برعکس همسالانش شرمگین نشد و خیلی آرام و سنگین نگاهش را برگرداند.
روز آخری که آنجا بودیم لباسش را عوض کرده بود و گشت میزد از چرخ دستی هم خبری نبود ، همینطور که می گشت به محل ما رسید و ایستاد، لبخندی به همکارم زد و رد شد. و دیگر هرگز ندیدمش.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

حقیقت

چندوقت بود که ذهنم عجیب درگیر مفهوم حقیقت بود. به این نتیجه رسیده بودم که اشتباه معنی نداره ، شاید حقیقت نهائی و مطلق یکی باشه ولی راههای رسیدن به این یکتا حقیقت مطلق بی شماره ، ( به قول رضا مارمولک ، به عدد انسانهای روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا ) پس این همه جنگ احذاب و عقاید و مذاهب برای چیه؟ چه بی مفهوم به نظر میرسه... به انسانهایی فکر می کنم که به خاطر عقایدشون شکنجه شدن کشته شدن ، و به خداوند که شکنجه شدن و کشته شدن رو آفریده... به خودم که در هر برحه از زندگیم به چیزی اعتقاد داشته ام ، صادقانه و از صمیم قلب ، .... امروز به این جمله برخوردم تو وبلاگ استاد عزیزم " Sometimes you feel you have the truth of a moment in your hand, then it slips through your fingers and is lost" و چقدر احساس پر غروری دارم از اینکه به خودم اجازه داده ام که گاهی عقایدم رو مثل یک لباس کهنه عوض کنم و گاهی مثل یک کتاب نقاشی رنگ آمیزی کنم و در هر لحظه همونطور که فکر میکنم زندگی کنم و از مفهوم وحشتناک قداست دوری کنم.

پ.ن. : با عرض پوزش از استادم که بدون اجازه ازش نقل قول کردم و بدون بردن اسمش ( به نظرم می رسه اون ترجیح میده هیچ جوری به من مرتبط نباشه... )

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

سبحان الله

پشیمونی چه حس عجیبیه ، خیلی خیلی عجیب... باید چه کرد؟

۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

فراسوی نیک و بد

بعضی آدمها در زندگیت هستند که نمی دانی باید با آنها چه کنی؟ مثل هدیه ای که از کسی میگیری و اصلا به دردت نمی خورد نمیدانی باهاش چه کار کنی. بعضی آدمها هم اینجوریند ، بالاخره در زندگیت هستند چه بخواهیشان و چه نه! کاری نمی توانی بکنی...

۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

آن روزهاي سالم سرشار

چه مي كني دوست قديمي؟ دوست عزيز قديمي؟ دوست قديمي عزيز؟
هنوز هم گاهي كه از كنار كتابخانه مهجورم مي گذرم و گاهي كه نگاهم روي كتابهاي تشنه مي لغزد و گاهي كه چشمم به " دنياي سوفي " مي افتد، گاهي به يادت مي افتم. هنوز هم كليدهايم به يك قلب شيشه اي رنگي متصل هستند كه داخلش چند ماهي زنداني شده اند. از همان سالي كه اين جا كليدي را به من دادي همانجا زنداني هستند

۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

چه شوق کودکانه ای دارم برای ملاقات امروز ، یک جورهایی ته دلم امید دارم که شاید حس و حال آن روزها برگردد. آن همه چیزهایی که آن روزها داشتم و اکنون ندارم. ... و حس مبهمی از یک امید کم جان که شاید آیدا بیاید و همه آن چیزهایی که سالهاست ناتمام مانده تمام شود یا شروع...

۲۴ فروردین ۱۳۸۷

ماژلان

هیچ فکر نمی کردم اینقدر زندگیم را تغییر دهد ، اینقدر وابستگی ایجاد کند ، اینهمه جنبه های پنهان وجودم را کشف کند... به خاطر همین کاشف بودنش اسمش را گذاشته ام ماژلان..

۲۰ فروردین ۱۳۸۷

در قاب خالی مانده یک روز

دچار شده ام، دچار هرم مازلو ، به حد فاصل دو طبقه که میرسی خرابی ...دلم یک عالمه چیز می خواهد ... کویر ، کویر... آدمهای جدید.. دود سیگار.. محسن نامجو... کلی گوئی آفت شعر است ... فاق کوتاه آفت لگن است... شاید که آینده از آن ما

۲۶ اسفند ۱۳۸۶

دیازپام

چه خلاقیتی:

ای خاطره ات پونز، نوک تیز ته کفشم....love you

۱۹ اسفند ۱۳۸۶

خونه تكوني

وقتي مي ري خونه مامان بزرگت و براش خونه تكوني مي كني مي فهمي دقيقا داري چي كار مي كني؟ مي فهمي دقيقا چه اتفاقي داره مي افته؟ فكر كن.....

۲ بهمن ۱۳۸۶

تا ثریا

زندگی چه نکته سنج است، چه حسود است! حالا که نصفه نیمه بازت یافته ام ، حالا که دارم سعی میکنم خودم را از گرداب خاطرات رها کنم ، تا به امروزمان بپردازم ، کسی از من چیزی می خواهد که تمام لحظه های با تو بودنم را به وحشت می اندازد. کسی که همیشه منتظر بودم چیزی از من بخواهد.

۱۷ دی ۱۳۸۶

من و تو

تمام برفهائی که روی درختها نشسته ، و تمام آنها ئی که ننشسته به حالم تاسف میخورند. میبینی؟! نمیتوانم در چشمهایشان نگاه کنم، شرمم
می شود، همه طرفدار تواند. همه شماتتم می کنند. تو مثل یک گنجشک کوچک بی پناهی ، مثل همان که یک روز در دست گرفتم و گرمش کردم و همیشه حس میکنم قلب پر لرزشش هنوز در میان دستانم میتپد. تو مثل همانی مثل گنجشکی که یکبار سقوط کرده و حالا ترس از ارتفاع دارد. ولی من به چه می مانم تو بگو. من یک قاتلم چون راه میروم .... باید قبول کرد که همه چیز تغییر کرده ، مثل مخملباف که آن روزها برایمان چه مفهوم بزرگی داشت و تو الان فحشش میدهی، من اشک در چشمانم حلقه میزند و سعی می کنم تو نبینی که من چقدر از این همه تغییر غمینم
.





۱۶ دی ۱۳۸۶

روزگاران

برف میبارد ، دانه دانه، یاد مانتو شلوار سرمه ای، جورابهای سفید، بوق ماشین آقا جواد، .... چه درگیرم این روزها با نوستالژی! و دلزده ام از همه بی دلیها ، دلم می خواهد مثل رابرت سوپم را هرت بکشم و مثل الفی با آدمهای خیالی زندگی کنم.

۱۲ آذر ۱۳۸۶

آن بی بازگشت

این آسمان ابری و این ذرات بغض معلق پرتابم می کند به آن روزها آن روزها که تا از دور مرامیدیدی دست و پایت در هم گره می خورد. انگار وقتی می دانستی نگاهت میکنم به همه حرکاتت فکر میکردی، به اینکه اول کدام پایت را جلو بگذاری، گردنت را به کدام سمت بچرخانی، کجا را نگاه کنی. حس غریبی بود و مطمئنا برای تو آزار دهنده. آخ و بوی نرگس نرگسهای بابلسر که چقدر درشت بودند نسبت به نرگسهای بی چشم این روزها ، انگار ذل میزدند در چشمانت، بوی نرگس که در اتاق میپیچید (و نمی دانم چرا روشن دوستش نداشت، میگفت زیاد است و بود)به خودم اجازه میدادم که غرق شوم در همه رویاهای جوانی نصفه و نیمه ام. انگار نرگس حجت بود برایم. و همیشه حس میکردم چیزی گم کرده ام ، و کرده بودم ........ من رنگ تمام آن 10 سال عشقبازی خرمگسی را باخته بودم و "هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد".........

۲۸ آبان ۱۳۸۶

من پشه خوشبختی هستم
چه زنده باشم و چه بمیرم
The Road notTaken

TWO roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I—
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.